شاد باش ای غزل خفته در این خاک مهین
خواب می خواهد از این شهر همی چشم رهی
صبر باید که مرا زین سفر عشق غریب

شاعر آب و آئينه سلام؛ گمان كنم مي دانستي امروز سالروز مولودت بود در ديار ابدي ، ديركردم عذر تقصير گمان نمي كردم تولدت را فراموش كنم ولي لاجرم بايد نوشيد اكسير جاودانگي را و زندگي آغاز كرد در حيات باقي.
سالگرد سهراب، شب شعري برپاست
شاعران گرد تو جمع اند،از فروغ و پروين
تا محمد حسن بهجت و آن شاعر ترك
همه دلنتگ تو اشعار تو را مي خوانند
ولي از تو ، تو كه الهام همه اشعاري ، خبري نيست كه نيست
ياد آن روز بخير ، من ندانم امروز، بايد از خاطره ها خواند و همي سرخوش بود
يا به حسرت نگريست همه اشعار سرافراز تو را
شد به سي يا سي و دو كه تو تنها، در ميان همه بي مهري ها، سفر دور خود آغار نمودي، افسوس
سمت خيال دوست كي از خاطرم رود ، چون سيل مي كشد همه را در نيام خود
رنگ تفسير مس از حجم خيال است بدان، كه به زردي گرويده همه آن منطق و هوش
كاهش مي دانستم ،خانه دوست كجاست،تا ملاقات كنم روي،زيبا و دل انگيز تو را
در نگارستان غم خوب گفتي،چند زیر آسمان آواز تنهایی برآری
من تو را چون تو نظاره مي كنم محبوب شب هاي جدايي
بايد نوشت بارش باران ، حضور توست
در خاطرم نبود ، كه بي تو در اين سرا
اشكي كه تاب خواب ندارد فروغ توست
خيس است دامن ، من و مهتاب پيش رو
رسمي ز گلشن شب و ديدارم آرزوست
خاك رهت به ديده شده طوطياي جان
آرام تر بيا كه دلم زير پاي توست
باران تو ببار تا بگریم همه عمر ** این عادت شب های غریبانه من است
آرام نظر کن تو به صد قافله دوست ** این شرح فراق آشنایان من است
خاکستر شب نمی رسد بر همه عمر ** این دایره تفسیر غم و آه من است
خواب از بر من رفته به صد روز همی ** این قسمت چشمان غزل خوان من است
تردید ندارم ز همه فاصله ها ** این شعر به صد قافیه چون شور من است
قایق به لب آب نمی اندیشد ** این فقر ز دیدگان بیمار من است
شادم ز همه گذشته اي كز تو گذشت** این اوج فغان و ناله جان من است
سیمای تو بر خاک فتادم چه کنم ** این رسم همه اسیری و عشق من است
و من امشب تنها ،کوله بار غم و هجران تو را خواهم برد
و از این شهر نگاهی به خم ماه کنم که کدامین روز است، به چه سالی تو از دایره بیرون رفتی
ماه کامل شد و بر ، نیمۀ راه رسید ولی از تو خبری نیست که نیست
و من امشب بگشایم در دروازه ي شهر که تو شاید به خجالت نتوانی که بکوبی ، در دروازه شهر
و صدا می آید شاید این بار تویی که از آن راه غریب ، همچو آن پیر زن تنهایی از ره دور خدا می آیی
و من از تو پرسم که چرا پیر شدی ، صورتت را که به مهتاب مثل بود چه شد و چرا دلگیری
و تو آن خاطرۀ شوم شب آخر را ، با صدایی همه احساس به من می گویی
من مرده ام ، بغض دلم وا نمی شود
زحمت نکش که مرده مداوا نمی شود
دارد دلم هوای سپردن به کوی تو
اما دل شکسته که درمان نمی شود
هی غصه می خورم که چه تنها شدم ، ولی
این غصه ها که در دل من جا نمی شود
ای پرسشی که طعمه برایم گرفته ای
این دخترک جواب معما نمی شود
خسته تر از گذشته به تو خیر می شوم
با آه من که درد تو درمان نمی شود
بنگر به حال این من خسته که رفته ام
گلهای عشق تو که ز من کم نمی شود
عهدی نه با تو بلکه برات نوشته ام
این زخم های من که مداوا نمی شود
طوفان خاطرات تو از ذهن من گذشت
هر روز صبر من کم از این غم نمی شود
آهی به بلدای همه عمر می کشم
این بغض خسته بی تو به سامان نمی شود
می خواستم که هیچ نگویم به یاد تو
افسوس راه من که ز تو کم نمی شود
آتش مزن تو بر جگرم آسمان پیر
عیسی به گریه ی تو مسلمان نمی شود
می بینم از میان هزار اشک بی حصار
این خانه ها به یاد تو احیاء نمی شود
خوابیده ای گمان کنم از بهر سال ها
آشفته روزگار من آبی نمی شود
من با تمام خستگی از تو نوشته ام
این جنگ و آتش از تو مدارا نمی شود

و من از آینه ها بیزارم ، چون که تکرار تو را تسلیم است و تو چون مُرده هنوز تشنه سیلی ایام و تن خویشتنی و چو غم حائل شد ذهن من منجمد و سخت در اندیشۀ توست؛ تو که با بارانی و طلوع شعرم با فروغ است ولی شب به تنهایی تو تکیه زده، چون نسیمی که دو صد قافله دل هم ره اوست و چو سیمای تو را می بینم در خیالم تو گدای ره آن نامردی که به تو سیلی زد و چه شد روز تو را، که در آن حال به چشمان پدر خیره شدی.




